حكيم ابوالقاسم فردوسى
493
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رفتن اسكندر به درياى خاور و به سرزمين حبش سرانجام به شهرى بزرگ رسيد و پير مردى جهان ديده به او گفت : در آن روى شهر آبگيرى است كه خورشيد در آن ناپديد مىگردد ، و از آن جا كه بگذرى گيتى هر چه بينى در سياهى و تاريكى است . در آن تاريكيها چشمهاى است كه آب حيوان نام دارد . هر كس با آب آن چشمه تنش را بشويد گناهانش مىريزد ، و هر كه از آن آب بخورد هرگز نمىميرد . اسكندر از آن پير مرد دانا پرسيد چگونه از آن راه بايد گذشت . گفت تنها كُرگان از آن راه ، رفتن مىتوانند . اسكندر براى سپردن آن راه هزار كُرّهء چهار ساله برگزيد و رهسپار چشمهء حيوان شد . چندان رفت تا به شهرى بزرگ رسيد كه ميدان و باغ و ايوان و كاخ بسيار داشت . از آن شهر خورشِ چهل روزه بر گرفت و به رهنمايى خضر سوى چشمهء حيوان روان شد . دو روز و دو شب بدين گونه راه پيمودند . روز سوم ، در تاريكى به دوراهى رسيدند . اسكندر بر اثر تيرگى از خضر جدا افتاد ، و به راهى ديگر رفت . خضر سرانجام به چشمهء آب حيوان رسيد سرِ و تنش را به آن آب شست ، از آن آب خورد و بازگشت . اما اسكندر چندان تنها ره سپرد كه به روشنايى رسيد ، و پس از ديدن شگفتيهايى چند و سفرهاى دور و دراز سرانجام به شهر بابل درآمد . نامه اسكندر نزد ارسطاطاليس و پاسخ يافتن و چون دريافت كه پس از چهارده سال پادشاهى روزگارش به پايان مىرسد ، و مرگش نزديك شده است بر آن شد همهء بزرگان و آزادگان ايران را بكشد تا روم از گزندشان در امان ماند . اما پيش از انجام دادن اين كار نامهاى به ارسطاطاليس فرستاد ، و با او در اين كار راى زد . حكيم در جواب وى را نكوهش كرد و به او نوشت : بپرهيز و جان را به يزدان سپار * به گيتى جز از تخم نيكى مكار بپرهيز و خون بزرگان مريز * كه نفرين بود بر تو تا رستخيز هر آن كس كه هست از نژاد كيان * نبايد كه از باد يابد زيان و اگر تو بزرگان ايران را بكشى بىگمان ديرى نمىگذرد كه